تبليغاتX
پروانه My Script-by Me
شوق عشق

 

Image and video hosting by TinyPic

 

...... کودکی ......

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي

خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته

فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !

وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چی بازي ميكنند

آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني

 

وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود

.

 

 

 

http://asadream.us

 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


Image 
and video hosting by TinyPic

         به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

          

         که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

          

         با چراغي همه جا گشتمو گشتم در شهر

          

         هيچ کس! هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

          

         لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

          

         هر چه کرد از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

          

         هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

          

         جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

          

         خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

          

         عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت


 

 

او شرار بوسه می خواهد

ز من ........... تا بسوزاند در او تشویش را 

 
من تنی می خواهم از او اتشین ............ تا فدا سازم و جود خویش را

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


بهــــــــترین هـــــــدیـــــــه خداونــــــــد


در حالی که دلم مانند کویری تشنه و بی جان بود،در حالی که بغض گلویم را گرفته بود
 
و از درد تنهایی دیگر جانی نداشتم،در حالی که چشمهایم از اشک ریختن سویی نداشتند
 
،در حالی که هنوز غم جدایی از عشق گذشته در دلم نشسته بود ، در حالی که دیگر

امیدی به ادامه زندگی نداشتم و تمام درهای امید به زندگی به رویم بسته شده بود ، در
 
حالی که آسمان دلم پر از ابرهای سیاه سرگردان غم و غصه بود ، در حالی که آرزوی
 
مرگ از خدای خویش داشتم ، در حالی که دیگر دستهایم طاقت این را نداشتند که یک
 
کلام نیز از عشق و عاشق شدن بنویسند در حالی که هوای قلبم گرفته و سرد شده بود،
 
خداوند هدیه ای را به  من داد که زندگی مرا آرام و پر از امید کردبه باغچه دلم

زیباترین و خوشبوترین گل را  هدیه داد، به آسمان تیره و تارم مهتاب روشن بخش و
 
ستاره درخشانی را هدیه داد ، در جاده های خسته و خالی ام همسفری با دلی پر از

محبت و مهربانی هدیه داد ، به دل پر از سکوت و پر از غمم نیروی عشق را عطا کرد،
 
به دستهایم قدرت این را داد که هر چه میخواهند از عشق بنویسند و بهترین و

زیباترین جملات را برای عشق بگویند ، به پاهایم قدرت این را داد که بتوانند در

 
جاده های پر از عشق قدم بزنند و به وجودم اراده عاشق شدن را داد، آری او یک

فرشته زیبا ومهربان را به زندگی ام هدیه داد! آن فرشته را مانند باران عشق کرد

و بر روی من نازل کرد تا تن غم زده و خسته مرا بشوید و جانی دوباره و طراوت

عاشقانه ای دوباره به من ببخشد… آن فرشته را مانند گلی کرد و در گلدان طاغچه

قلبم گذاشت تا عطر و بوی عاشقانه اش حال و هوای خانه دلم را دگرگون کند!

آن فرشته را تمام زندگی من کرد ، قلب آن فرشته را در قلب من طلسم کرد ، و در های
 
قلبم را بر روی او بست و کلیدش را نزد خود نگه داشت! هدیه ای که خداوند به من

 
داد ، آرزوهایم را زنده کرد ، دلم را پر از امید و دل گرمی کرد! هدیه ای داد که از گل

هم زیباتر بود ، از خورشید نورانی تر بود و از ستاره درخشانتر! و این هدیه بهترین
 
چیزی بود که خداوند در تمام زندگی ام به من داد! آری او خوشبختی را به من داد ، او
 
عشقی دوباره را به من داد ! سپاس آن خدایی که زندگی دوباره به من بخشید ، بهترین
 
هدیه دنیا را به من داد ، و قلبم را آرام و پر از عشق کرد ! سپاس آن خدایی که عشقی
 
پاک و واقعی و بدون ریا و بی پایان را به من هدیه کرد ! پس خداوندا کلید قلبم را تا

پایان زندگی ام ، تا ابد و برای همیشه نزد خود نگه دار تا من نیز با مهر و محبت و
 
عشق خودم آن قلب سرخ را که به من هدیه دادی در قلبم نگه دارم!




 

نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


بيا تا با تو بگويم از هياهوى غريب دل،كه بى پروا

 

تلنگر مى زند بر من ومى گويد به من

 

نزديك نزديكي.

 

به دنبال تومى گردم

 

به سويت پيش مى آيم.

 

چه شيرين است

 

پراز احساس يك خوشبختى نابم.

 

پر از اميد سبز خوب ديدارم.

 

ومى خواهم كه نامت رابه لوح سينه بنگارم.

 

ونجوايي كنم در دل وگويم تا ابد

 

من دوستت دارم


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


 

 

مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!

گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!

گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت


 

پروردگار را

من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک

با قلبی آکنده از درد با دستی که همیشه به سوی درگاهت

دراز است

ازین دنیای تیره و تار به تو پناه اورده ام


پروردگارا

یاریم ده و نگذار در باتلاق دنیافرو روم دلم برایت تنگ است دستهایم

را بگیر

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت


Click to view full size image


 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 شنیدم آدمی را که می گفت  لعنت خدا بر شیطان.
اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم.
دیدم حقیری دست به گریبان حقیری دیگر شد.
باز شنیدم  لعنت خدا بر شیطان.
اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم.
دیدم فردی را که می خواست به دوستش نارو بزند اما گفت ...
لعنت خدا بر شیطان.
اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم.
دیدم دو دوست را که چگونه همدیگر را نابود می کردند اما فردی گفت...
لعنت خدا بر شیطان.
اندکی تامل کردم و دلیلش را نیافتم.
هر کجا قدم می نهادم می شنیدم...
لعنت خدا بر شیطان.
اندکی تامل می کردم و دلیلش را نمی یافتم.
با خود فکر کردم که شیطان کجاست؟
چه کرده است؟
چرا همه و همه کس می گویند لعنت بر او؟
پس باید بسیار پلید و حقیر باشد.
پس چرا گذرم به هر کجا که می افتاد شیطان را نمی دیدم؟
آیا شیطان آن آدمیان ناچیز بودند؟
اگر شیطان آنگونه باشد پس همه ما آدمیان نیز شیطانیم.
همه یک شکل و از یک نوعیم.
اما نه. می دانم که ما آدمی هستیم و شیطان نیستیم.
پس شیطان کیست؟
آدمی به من گفت: فرزندم, شیطان موجودیست که سبب این همه ناهنجاریست.او بسیار پلید است.همه را گمراه می کند.
اندکی تامل کردم و سپس بدو گفتم:
پس لعنت بر تو.
با تعجب خواستار دلیلش شد.
- چون تو به وظایفی که داری و خدا بر تو نهاده عمل می کنی.
-چرا نمی گویی لعنت بر ازرايیل؟
او که جانی را می گیرد و همگان را در حسرت عزیزی می گزارد که دوستش دارند!!!
اگر شیطان گمراهی می کند, وظیفه اش این است.
وظیفه ای که خداوند بر عهده او گذاشته.
اگر من دوست داشته باشم که حقی را ناحق کنم , ضعیفی را بکشم , یعنی شیطان کرده است؟
اعمال خود را بر گردن شیطان اندازم؟
پس همگان به بهشت ملکوت خواهیم رفت؟
چون شیطان همه آن کارها را کرده است و ما نکردیم؟
جهنم از آن کیست؟
اندکی فکر کرد و سپس با صدایی رسا گفت....
لعنت بر نفس پلید آدمی

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت


بهترین هدیه

 

سلام دوستان

میخوام از اتفاقی که امروز برام افتاد بهتون بگم امروز من با یه مردی اشنا شدم که هر چی از خوبیش بهتون  بگم کم گفتم .

وقتی این طور کسایی رو میبینم از خودم خجالت میکشم که چقدر در طول زندگیم اشتباه کردم

اشتباهاتی که شاید هر کدوم از شما بارها انجام داده باشید.

بذارید یه کم در مورد این مرد که از دیار عاشقان اللهیه  بگم :

امروز رفته بودم به یه تولیدی لباس که مردی که سرپرست اونجا بود یه آقای خیلی ساده و افتاده بودن

بعد در حالی که اونجا روی صندلی نشسته بودم نگام افتاد به پارچه ای که روش نوشته بود :

بهترین کتاب سال را بخرید با تخفیف ویژه و زیر این پارچه چند تا کتاب شعر گذاشته بود

من که از کتاب بخصوص کتاب شعر خیلی خوشم میاد اصلا یهو به طرف این کتاب کشیده شدم

اونو برداشتم و اولین صفحه ای که باز کردم این شعر اومد:

شوق عشق

دلم از شوق تو بی تاب گشته

که جان از عشق تو سیراب گشته

ندارم طاقت هجران رویت

گهر در چشم من سیماب گشته

بجز کویت مرا کوئی دگر نیست

همه عالم مرا محراب گشته

شبانگاهان تو را جویم کجائی

مرا همدم شب و مهتاب گشته

بنالم همچو عاشق در دل کوه

که نقش عاشقان بر آب گشته

دل من در ژی آبی حیاتی

دو صد دریا مرا سراب گشته

دلی کز عشق تو بوئی نبرده ز مظهر چشمه اش بی آب گشته

علیپور از تو میپرسد ره عشق

که از عشق رخت بی تب گشته

به نظر من که این شعر عالی بود بعد که این شعرو خوندم رفتم سراغ زندگینامه شاعر

داشتم میخوندم و با خودم میگفتم این بنده خدا هم مثل سرپرست اینجا خیاط بوده و .....

در قضا عکس شاعر پشت این کتاب بود خوب نگاه به عکسش کردم بعد یه نگاه هم به سرپرست تولیدی

دیدم چقدر شبیهند اون وقت بود که فهمیدم که این آقای خیاط همون شاعریه که من از  شعرش خیلی خوشم اومد

هیچی نگفتمو در حینی که داشتم زندگینامه رو میخوندم به یه چیزای جالبی بر خوردم

این آقا از عاشقان اهل بیت بودن و آرزو داشتن که امام زمان (عج) را توی خواب ببینن که یه شب

امام اومدن توی خوابشون و ایشونو بوسیدن و از اون به بعد زندگیشون رو به سوی خوبی رفته و حتی

 اینقدر نزد ائمه عزیز شدند که  باز شبی دیگه به خواب رفتنو در خواب به معراج رفتند و به آسمان چهارم

 رسیدنو در اونجا با پنج تن ملاقات کردن و امام علی (ع) برای ایشون اناری پوست کندنو به این آقا دادن

بعد دوباره آقای شاعر ما رفتنو به آسمون هفتم رسیدند و در اونجا به قصری زیبا وارد شدند که دربان اون

قصر یه حوریه زیبا بوده که ایشونو به داخل هدایت کرده

در حالی که به جلو میرفتن به درخت سدره رسیدن و اونو دیدن وخوشه های انگوری که از این درخت زیبا آویزون بوده

حالا من که این وسط خیلی کنجکاو شده بودم و یه ذره هم باورم نمیشد از ایشون پرسیدم شما واقعا این خوابا رو دیدید

ایشون با متانت جواب دبدن بله و وقتی دیدن من خیلی مشتاقم در مورد خودشون بهم گفتن و خیلی

حرفای زیبا که من اگه بخوام بگم خیلی وقتتونو میگیره

از این سخنشون خیلی خوشم اومد:

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبر است

ور نه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار

خیلی هم نشینی با این آقا برام جالب بود و در آخر این آقا که دیدن من از این کتاب خیلی خوشم اومده

اونو به عنوان هدیه به من دادن فکر کنم بهترین هدیه ای بود که تا اون وقت گرفته بودم چون که به گفته

خودشون این اناری رو که توی خواب از امام گرفتن همون علمی بوده که ایشون را از یه خیاط ساده به یه

 شاعر بزرگ تبدیل کرده و حتی علم تعبیر خواب را هم پیدا کردن

من به این طور آدمائی غبطه میخورم و ارزومه منم یه روزی بتونم راه اونا را پیش بگیرم

کتابی که به من هدیه دادن با نام

«گوهر وصال»

نوشته: آقای بهرام علیپور

به زودی توی کتابخونه ها میاد اگه دوست داشتید میتونید اونو بخرید

خیلی کتاب قشنگیه

به افتخاراین اقا من اسم وبلاگمو از آتش عشق به شوق عشق تغییر میدم 

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت


Image hosting by TinyPic
 
 
 
 

به نام آنکه معبود است و معشوق—

طفلک  پر شورم این روز ها  باز هوای دلش ابریست
براستی  نمیدانم  دیگر چگونه واژه ها را به بازی بگیرم
واژه هایی که چون حبابی رنگین در شب های من میرقصیدند 
و کبوتر های کلام را  درسحر گاهان من به پرواز میکشیدند
تا مرهمی باشند برای طفلکم که میخواهد از راز دل بگوید
دلتنگم؛؛ دلتنگ خواستن ؛ دلتنگ نوشتن؛ دلتنگ آغوشی پر مهر
گاهی چنان از خود بیخود میشوم که حتی نمی فهمم که آمد ؛ یا کدام رفت
پرورد گارا ؛  روی سخنم با توست؛؛ تویی که شور عشق را  برایمان به ودیعه نهادی 
اینک با چشمانی بارانی؛؛ دست نیاز به پیشگاهت آوردم
شراب عشقی ارزانیم داشتی ؛؛شور آفرین و ماندنی
من همه دلم ؛ همه احساس ؛ همه نیاز؛
شوری در دلم زبانه میکشد که نمیدانم فرجامش چه خواهد بود
نیک میدانم خواهان وصالم اما رهرویی لنگان 
بزرگا ؛ کریما.....
میدانم که تعلق به دنیا و عشقی زمینی ؛ روح را میفرساید اما چه کنم بنده ای کمترینم و گرفتار ....
اگر در خور عذابم از من دور کن ؛ چرا که تن رنجورم تحمل بیش از این را ندارد
رحیما ؛؛ توفیقی عطا کن که این عشق ماندنی باشد و راهی برای رسیدن به عشق تو
که اگر چنین باشد ؛؛ بی نیازترین بنده ات خواهم بود

و ختم کلام اینکه.......
دیگر دوست دارم بدانم  ....
  که اگر هستی ؛؛  اگر میمانی ؛؛ که اگر می آیی .. قاصدک را به صداقت پرکّن؛؛ وبه بادش بسپار
 چشم میدوزم به بی کران آبی  و منتظرم تا باد وزان  ؛؛ پیغام قاصدک را برایم بیاورد
منتظرم.

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


 

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.

 کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .

 زندگي يعني اين......... دکتر شريعتي



 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت


 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می كردند:

 

«شادی.غم.غرور.عشق...... »

روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك كردنداما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند كردند چون او عاشق جزیره بودوقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت قایقی با شكوه جزیره را ترك می كرد خواست و به او گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد

 

پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی می شد كمك خواست ببرم غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.

 

غم در نزدیكی عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودگفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.

 

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را هم نشنید.

 

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود كه ناگهان صدای سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد. وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده

 بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیر مرد را بپرسد

 

عشق نزد علم كه مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟

 

عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:

 تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت


Image and video hosting by TinyPic

 

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

 دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

 دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

 دلم براي کسي تنگ است.که الان فرسنگها از من دوره

برای کسی که با تمام وجود دوست دارمش..................

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


گفتگوی عاشق و معشوقÞ

 گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...

کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم.

بیا و منو پیش خودت ببر  تنها آرزو همینه

 

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت